جلال الدين الرومي
195
فيه ما فيه ( فارسى )
حمّامى شگرف است درو تابش عقل و روح و نفس همه هست . الّا چون از حمّام بيرون آيى و بدان جهان روى ، معيّن ذات عقل را ببينى و ذات نفس و ذات روح را مشاهده كنى ، بدانى كه آن زيركى « 1 » از تابش عقل بوده است معيّن و آن تلبيسها و حيل « 2 » از نفس بود و حيات اثر روح بود معيّن ، ذات هر يكى را ببينى . الّا مادام كه در حمّامى آتش را محسوس نتوان ديدن الّا به اثر « 3 » . چنانك « 4 » كسى هرگز آب روان نديده است ، او را چشم بسته در آب انداختند چيزى تر و نرم بر جسم « 5 » او مىزند ، الّا نمىداند كه آن چيست چون چشمش بگشايند بداند معين كه آن آب بود . اول به اثر مىدانست ، اين ساعت ذاتش را ببيند . پس گدايى از حق كن و حاجت از او خواه كه هيچ ضايع نشود كه « 6 » ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ « 7 » . « * » در سمرقند بوديم 335 و خوارزمشاه سمرقند را در حصار گرفته بود و لنگر كشيده ، جنگ مىكردند . در آن محلّه دخترى بود عظيم صاحب جمال ، چنانكه در آن شهر او را نظير نبود . هر لحظه مىشنيدم كه مىگفت « خداوندا كى روا دارى كه مرا به دست ظالمان دهى ؟ و مىدانم كه هرگز روا ندارى و بر تو اعتماد دارم . » چون شهر را غارت كردند و همه خلق را اسير مىبردند و كنيزكان آن زن را اسير مىبردند و او را هيچ المى نرسيد و با غايت صاحب جمالى كس او را نظر نمىكرد . تا بدانى كه هركه خود را به حق سپرد از آفتها ايمن گشت و به سلامت ماند و حاجت هيچكس در حضرت او ضايع نشد . درويشى فرزند خود را آموخته بود كه هرچه مىخواست پدرش مىگفت كه از خدا خواه ، او چو مىگريست و آن را از خدا مىخواست آنگه آن چيز را حاضر مىكردند . تا بدين ، سالها برآمد ، روزى كودك در خانه تنها مانده بود هريسهاش آرزو كرد . بر عادت معهود گفت هريسه خواهم . ناگاه كاسهء هريسه از غيب حاضر شد كودك سير بخورد . پدر و مادر چون بيامدند گفتند « چيزى نمىخواهى ؟ » گفت « آخر هريسه خواستم و
--> ( 1 ) . ح : افزوده : و ادراك ( 2 ) . ح : و آن تلبيس و حيلها ( 3 ) . ح : افزوده : توان ديدن ( 4 ) . ح : يا همچنانكه ( 5 ) . ح : بر چشم ( 6 ) . ح : ( كه ) ندارد ( 7 ) . ح : در اينجا نسخهء اصل به پايان مىرسد و بقيهء كتاب از روى نسخه ( ح ) نقل شده است . ( * ) . سورهء مؤمن آيهء 60